بوی چوب های نمناک و سوخته...در ارزوی هنر ارامش!!!
پرسه های متن هایی یادگاری... سیگاری خاموش ... ساز ی دهنی..... رطوبت برگ زرد.... همبازی شدن کرمی که در پیله اش یخ زده... وپرسه های متن هایی.... ماورای نیمکت.... ومن همچنان.......مچاله......همبازی شدن با......پیله ام یخ زده آنوقت... لرزش لب....سمفونی مرطوب......متن هایی زرد که از شاخه....فراموش میشوند... شاید برای این بود.... که همیشه متن هایم.....روی نیمکت.....گم میشد زندگی انسان ها...میان باران....درکویر... یکی...عشق...برایشان سراب شده است...و زمانی که به آن سراب میرسند....عشقی...سرابی..دیگر را از دور....میبینند...و به سویش میدوند.... و هیچ سرابی به سوی آنان نمی آید... و اینگونه میان سراب ها آب میشوند........میان باران!!! بعد از چند ماه....گروه فرهنگی هنری واگویه تقدیم میکند تقدیم به چشمان منتظر: پرده بگشا که مردم نگرانند هنوز... چشم در راه تو صاحب نظرانند هنوز... موزیک بسیار زیبای "چشم در راه"...اثری بسیار زیباو ماندگار از علیرضا شاکری این کار ارزشی به عنوان اولین کاری است که علیرضاشاکری رسما برای صداوسیما ساخته است.. لازم به ذکر است که اثرهای دیگری هم مجوز گرفته ودر حال ساخت است... شاعر:مشفق کاشانی....موسیقی:علیرضاشاکری....تنظیم:معین ادیم گپی خودمانی:موزیک دلنشینی هست و به علیرضای عزیزم تبریک میکم...وخداقوت بهش میگم که واقعا داره برای گروه مخصوصابخش موسیقی سنگ تموم میزاره...کارهای دیگه ای هم تو راه....منتظر باشید!!! حتما دانلود کنید و نظرتون رو به ما بگین....ممنونم دوستای عزیزم برای دانلود کلیک کنید!
لینک سازمان صداوسیمای استان قم میان تاریکی....حس کوبیده شدن به دیوار... مثل کرمی که دیگر برای مردن....پیله میکند....که شاید این بار شمع را دور بزند....فووت کند!!! میان دردودل کردن با شمعی.... تختی.....فلزی.....بغض میشوم!نمیشکنم.....خورد میشوم!!!! اشکی همچون خاک های نیمکت دلتنگی میشوم...روی برگ های نارنجی ریخته میشوم....مه میشوم... به بالا میروم....بالا میروم......بالا میروم..... میان ابر ها ...خیال...افسانه میشوم....تو را میبینم....که آماده ی سقوط ...و....میباری.... بر گونه...بر پیله های عشقی که با تو.....یک قدم... شمع فاصله داشت...و .... مرد.... و اینگونه به آن میرسی..... وابر ها میان من....مه ها.....گم میشوم.....بی آنکه که ببارم....دوستت دارم سلام...امیدارم که سلامت باشید..داستانکی که نوشتم کمی در حد یک لاین از دیگرمتن هام درونش استفاده کردم...در کل تقدیم به شما دوستان پر از محبتم... ---------- بزرگراه...چند صبحی بود که آنجا بود... کنار بزرگراه چند روزی بود که...ایستاده بود....بدنش سفیدوسردشده بود... در انتظار سواره ای برای رفتن به...خانه ای اما...انگار او را مترسک میدیدند... پوست دستانش ضخیم وبی حس،ناخن هایش ترک خورده،چشمانش پف کرده،گونه هایش بنفش کبود،لب هایش خشک وپر از لخته ی خون ورنگ خاک شده بود گل لاله ی قرمز...در کنارش کاملا خاکی رنگ شده بود!!! نگاه چشمان پر ازمردمکش مبهوت به جاده بود....مسافربود و چیزی جز رفتن نمیدانست... میخواست....میخواست زیباترشود...ذغال کنارش را با دستانش که دیگر کاملاپوستش ضخیم وترک خورده بود برداشت ذغال را بر روی لبهای پر از لخته ی خونش سفت میکشید...روژه را پر رنگ تر میکرد... باذغال خط چشم چشمان پف کرده وپر از چرکش که حاصل پاک شدن اشک ها توسط دستان مردم بود....بافشار میکشید موهای پوسیده اش در هوا میلغزید وهرلحظه دانه دانه اش کنده میشد و به سوی خدا میرقصید... چند صبحی بود که انجا بود... نگاه های مردی نزدیکش میشود... باسکوت بادخترک دردودل می کند....اشک میریزد..!!! باورکردنی نبود....یک دل پاک و بی ریا....اما اتفاق افتاده بود مرد....موهای پوسیده دخترک رامیبافید...ترک های دست دخترک را بر روی دلش نقاشی میکرد...چشمان دخترک را با دقت آرام پاک میکرد... دخترک دستی پاک را برای اولین بار حس میکرد.... مرد ناخن های ترک خورده ی دخترک را ناز میکرد....سکوتی عجیب شنیده میشد!!!دخترک احساس عجیبی داشت... یاد روزهای افتاد که تاب خالی پارک متروکه را تکان میداد......دلش برای تاب بازی تنگ شده بود!!! دلش برای مادر...تنگ شده بود!!....دلش هوای دو رکعت نماز کرده بود... احساس میکرد.....فقط چند مایلی با خانه فاصله دارد...!!! دخترک مرد را حس میکرد و مدام زمزمه میکرد.... دوستت دارم.....دوستت دارم.......عزرائیل!!! دخترک حالافهمیده بود...که بوسه ی لبانش باعث خاکی رنگ شدن لاله ی قرمز بود.... هر دو پایم شکسته است... میان حیاط دانشگاه..... دانشجوی معماری...اینبار هنرت را قوی نشان بده.... با همان کچ های مرطوب لیله ای بکش.... باران از زمین میبارد.... خدا خیس میشود... لیله ات رامحکم تر بکش....باران شدید است!!! دانشجوی حسابداری با نگاه به آسمان در اوج سکوت..... لیله ات را آغاز کن...! و میدانی حساب ها رو به راه است.... حتی حساب سه هزار میلیارد ها.....راستی...کبری از کتاب گم شده اش عبرت کرفت؟!؟ دانشجوی حسابداری استوار ومطمئن از حساب.... لیله را ادامه بده.... دانشجوی عمران با نگاهی پر از غرور به بیابان.... شروع لیله اش.... با قلبی بدون ویرانی.... و اطمینان از کلنگ های زده شده... پروژه ها تکمیل،افتتاح میشود.... دیگر خانه ای،قلبی،بغضی....ویران نیست... تکه نانی نعمتی جاریست!!! دانشجوی کامپیوتر...پر از تامل برای صفحه ای تاریک... لیله را با کمی دلواپسی شروع میکند....به امید دلی....که دیگر ویروسی نباشد... برنامه ای بی پایان......لبخندی از روی آرامش...در پی مادری برای کل سیستم ها.... دانشجوری شیمی مبهوت قطرات باران...لیله را با فکری در افکار شروع میکند!!! برای آسایشی شاید...به ترکیبی برای تبدیل نفت به آب!!!برای انتقراض هرچه زود تر بشکه های متروکه!!! ناگهان رعدو برق!!! تهمت های آسمان...بی پاسخ ترین دست پاک... لیله کم رنگ میشود..... اشک ها تگرگ میشود..... دانشجوی برق...باچشمانی کبود....با سرعت پنج کیلوبایت بر ساعت...به خدا نگاه میکند.... چه آرامشی!!! و میداند..... که روزی رعد وبرق ها... تمام بغض های رنج آور را میشکنند..... روزی همگی زیر باران....با گریه...نعره زنان میخندیم... میخندیم.... میخندیم برای خدایی که دخترک کبریت فروش را با عشق زنده نگه میدارد.... میخندیم برای رشته هایی که همچون قاصدک های اندکه روی اکسیژن سرمیخورند....رشته ات را انتخاب کن....شاید برای سرخوردن!! من.....پاهایی شکسته....بدنی بی خون.....مچاله .....میان حیاط دانشگاه مثل برف ها باید بود......نرم و سفید.....!!!!به گونه ای که دیگر همه جا را سفید ببینند...!!!!مثل کور..... آنگه که گرمای محبتی را احساس کردی.....سیاه و سمی شوی....!!!هرچندکشنده...لیکن برای کور نرم میمانی...!!! و بدان....اگر تو هم نخواهی....روزی همه ی برف ها آب خواهند شد...!!! بین ما مه ها میرقصند.... وما در بین مه ها..اشکهایمان را گم میکنیم.... با تلخندی... شبنم روی گل را...با باران گم میکنیم.... ناگه صدایی می آید....خدا اذان می گوید....و من ازآن میگویم... نه سجاده ای دارم...نه قبله ای.... بوی آتش می آید...کمی نم من پرسه میزنم...بدنم میلزرد... اذان قطع میشود....خدا کلافه ام میشود.... اشک هایم را....درون سجاده ای که گم کرده ام....قایم میکند...! تلخند را لبخند میکند ... دستم را سفت میگرد و مثل خیابان مه آلود را از من رد میکند.... کاش آسمان....بارها...مرا....قطره قطره میکرد.... .....دلم برای باران بودن....تنگ شده است!!! برای...قلقلک لب هایم....زیر باران.... با اشک های قایم باشکم... دلم تنگ شده است!!! مات و.....ساکت!!!...تاب پارک مملو از سکوت خیابان متروکه را....تکان میدهم... دلم......برای.....تاب بازی.....تنگ شده است!!! هنوزم.....زیر آن نیمه ی....تاریک قمر.....بی نفس!!!!درون پارک.....سرفه میکنم.... دلم....برای..اکسیژن...مهتاب و ماه .....آسمان خدا.....یک دنیا...تنگ شده است!!! خورشید......طلوع میکند ومن........غروب!!! دلم برای روز ها...روزها...تنگ شده است!!! و میدانم... روزی قطره قطره...تکه تکه خواهم شد..... همانند تمام...باران ها روزها... قلقلک ها... تاب بازی ها... بی نفس ها... غروب ها... مهتاب ها.. دلتنگی ها... نان ها......نان ها؟؟؟!؟....نان ها....همیشه ....تکه...تکه اند!!! و دلتنگی ها....همیشه تکه نانی خواهند ماند.... بی خیال نان و غروب و این چرت و پرت ها.... دیگر عاقل شده ام.... راستی!!!!از وقتی عاقل شده ام......دلم برای... خل بازی هایم هم....تنگ شده است!!! سکوتش بهانه تعقل بود... اما... تو میخندی....!!!به پاهای بریده آن مرد... به دختری بدون انگشتان دست... به پیرزنی باچادری سفت ومحکم و...نابینا....!!! به کودکی ناقص الخلقه.... به قاصدکی پژمره در باد.... به هر آنچه گوشه چوپ 30ام وجود دارد...مثل....یک تکه نان!!! حتی به سایه پچ پچ های خودت هم میخندی....و در میان هم همه ها....به پچ پچ های دل ساده توام میخندند... میخندند...!!! ... ناگه بی آنکه بدانی سکوت ابدی ات باعث فریادپچ پچ های سایه ات میشوند...همه چیزهیچ تمام میشد .نقطه ماقبل خط.....!!! دوستان و مخاطبین عزیز سلام احوالتون؟؟؟خوبین؟؟؟امیدوارم سلامت باشید.... دوستان کم کم داره سرمون شلوغ میشه و شاید به روز کردن وبلاگم دیر به دیر اتفاق بیوفته...از این باب از همین الان ازتون میخوام برامون دعا کنیدکه در این چند کار بتونیم سر بلندبیرون بیایم.......و ببخشید اگر کم پیداشدم که این از روی کم سعادتیه بنده هست... به هر حال اگه خدا بخواد به زودی بر میگردم...و اگر اتفاق خاصی در پروژه های ما افتاد دوستان روابط عمومی گروه واگویه در وبلاگ گروه به اطلاع شما میرسونند...درضمن در لینک های وبلاگ آدرس وبلاگ گروه واگویه هست سربلند وپیروز باشید.... --------------------------------------------- رویای شب....بر بال های بی طالقت فرشته ی پینوکیو... کاش پینوکیو بودم.... آونوقت....آرزو میکزدم چوب باشم....آرزو میکردم تا آخر عمر ازدروغ هایم بینی ام دراز شود...!!! دوستت ندارم دراز تر.....دراز تر.... در شب سرد رویاها... دوستت ندارم....و....میدانم از وجودم چیزی نمی دانی و تنفر....میدانم که شبنم های چوبم را نمی بینی و نمی دانم که اشک میریزی....نمیدانم که میدانی بخاطرت بودنت....بخاطرگرمای وجودت دوست دارم چوبی باشم وبس... بینی ام دراز تر.... دوست دارم بخاطر آدم شدن باز حتی به دل نهنگ هم بروم!!!!من باز سکه هایم را صرف کثیف کاری های زندگی ام میکنم...من درخت سکه میخواهم...من هزاران بار باز باگربه نر و روباه مکار...دل لگد میکنم!!!اینجاهیچ کسی دروغ نمی گویند!!!!..........اینجا خدا را برای عادت نمیخواهند...اینجا همه مردند و مردانگی رویا نیست.....اینجا دستان پاک یک خیال نیست... بینی ام دراز تر... در شب سرد رویاهایمان .....میگویم که دوستت ندارم...!!!!بینی ام دراز است...!؟!؟!میشکنم...که تا صبح این شب سرد....آتش است و گرما....از بینی و دست وپاهایم میشکنم.. من خوشحال که تو دیگر آزرده خاطر این شب سرد نیستی....گرمت است؟؟؟....غمی نیست من میشکنم... اما باز..... فرشته آروزها می آید....میگویم آرزو میکنم انسان واقعی شوم....سکوت...گرد وخاک ....ناگهان بر روی بر بال های بی طالقت فرشته ی پینوکیو نوشته میشود..... ......دروغ میگویی...... بینی ام دراز تر....!!! کوچه ها میگذرند و....من ایستاده ام... ایستاده در کنار باد...در کنار بید کوچه آخر.....! من باشم....تو نباشی....نه!!!من نباشم....تو باشی...هی فلان زندگی شاید همین باشد.....!!! شایدهم باید بود...با تمام روزهای کاغذی...با تمام داد و هوار های خیابانی...با تمام کودکان گوشه خیابان... با تمام نان های زیرپایمان...با تمام رویای مشق من،مشق تو...فردا معلم دیگر گیر نمی دهند!!!باتمام دوستی های آواره خیابانی....با تمام حی علی الصلاه...در گوشه خیابان کنار برگ همیشه زرد ونارجی مچاله بایدبود و باید ایستاده در کنارباد....مجنونی بود برای لیلی...کوچه ها هرچند تنگ و خاکستری...اما میگذرند روز آخر بود....روز سی ام....لیلی ای در کار بود....اما بید همچنان مجنون بود.... بید از همان روز اول...در کوچه اول....کنار من.....بدون لیلی مجنون و عاشق بود.... ------------------------------------------------------------------------------- دوستان این چند جمله هم تقدیم به تمام مردان دنیا پدرم خجالت می کشم که بگویم خجالت نمیکشم.....از تمام افعالم که تو خود بهتروصاف تر از این درخت آفت زده و کج وماوج میدانی پدران،باغبانان اند...که تو را کاشته اند با تمام بدبختی ها و سختی ها....کاش سایه بانی برای باغبانت باشی...نه درختی آفت زده و کج و ماوج تر از افکار فندر من.....!!!! ++++++روز پدر مبارک++++++ دیوانه شده ام...!!!! به هر سو میروم به حال دیوتنگان غبطه میخورم.... شده ام ازبک مضحک!!!!سو سو اتاق دو در دو فلزی در جستجوی ضدهنگی برای وجودهنگ کرده ام...بو میکشم.. پرسه زنان در خیابان...دیوانه وار به دنبال رهایی از درگیری درونی!!! لب هایم را میجوم....!!!میجوم!!!!به دنبال تبخال برای درد بیشتر...دردی بیشتربرای سرگرمی بیشتر!!! الاف تر ازآنچکه تصورش برام سخت بود...در صف اتوبوس لفت میدهم...لفت هایم رایت است برای سی دی های خش دار...خش دار شده صورت در هم گره خورده ام...خش های تیغ روی صورت!!!جیغ!!! خسته شده ام از دلداری دادن خود ندانم کاری ها؛ که شاید بدانم کاری!!!...که میشود درست...دروغ میشود که ندانم از ندانم کاری خود... گیچ تر از سر گیچه های مزمن طوفان سونامی!!! کاش تمام شود ندانم کاری هایی که میدانم....تبخالی برای سرگرمی بیشتر کلاس دوم دبستان....دبیرگفت خودت کردی که لعنت بر خودت باد...خودم کردم که لعنت بر خورم باد ؛....میجوم....!!! نقطه تمام ----------------------------------- از سنبل عزیزممنونم که غلط های املایی رو میگن ومن طسهیح میکنم،شوخی کردم تصحیح...از روی این کلمه چند بار نوشتم ویاد گرفتم.... ------------تقدیم به دل های پاکتون ماه تنهای آسمان...نگاهت را دزدید!!!چشمانم به چشمانت زل زده است.... چه سکوت عجیبی!!!!....نعره های نگاهم در دلم جامانده است و ........دلت....دل ها.... دل های کاغذی!!! دل های رنگین کمانی هفت هزار رنگ!!! دل های مجهول!!! دل هایی که از دلم ندانند بهتر است.... دنیای.....دل های....قلوه سنگی!!!!که کلاسش برای ریزه سنگ است و بس.... نگاه تنهایم را نگاهت دزدیده و....نگاه تنهایت را ماه آسمان دزدیده است...و...نگاه ماه تنهای آسمان را خورشید...و.... و...در این میان هیچکدام به چشمان یکدیگر نگاه نمیکنیم....نگاه نمی کنیم.... کاش....کاش....کاش تنها رنگ دلم....با رنگ رنگین کمان هفت هزار رنگی دلت.....فرقی نمیکرد.... استوار تر از کوه ها وبرای کوه ها مثال... ومن همان کودکی ام،که باهرزخمم؛قلبت می شکست و...جوانی ات رانثارم کردی ورسم مردانگیست که جوانی ام را نثارت کنم....رسم است...رسم است... ایثارگر؛مجاهد...وخدافرشتگان افضلش راماداران قرار داد..وفرشتگانی که دربهشتند وبهشت زیرپای تو...برتوحسرت میخورند...حسرت...حسرت....نکند پر وبالت زخمی شود... شرمنده ام دیر پاسخ ندایت را داده ام و....داد وبی احترامی ام را به کودکی ام ببخش که هنوز کودکم وعادت به آغوشت... من.....بدی.....اما توهمچون باد دشت قاصدک ها...قاصدک ها.... زندگی ام کلیشه ایست وتنها کلیشه ای که کلیشه نیست... "مادر" که عاجزانه به وجودت وابسته ام وباتوست که بازدمم آرام تکرار میشود...آرام....آرام.... خدا را شاکرم که لیاقت داشته ام تو در خاطرم بمانی و من در خاطرت.... سایه ات برسرمان تا آخر بودن ها.... اما....اگرخداهم مادر داشت؛مادر کسی را از او نمی گرفت.... ++++روزمادرمبارک++++ "سلام...چاکریم....مخلصیم....خاک پاتیم...یاعلی...." این کلمات را به آشنایش میگوید و وقتی که آشنایش گذشت...به همراه خودش میگوید...فلانی که گذشت بچه اش فلان کارو کرده؛خودش فلان مال رو از فلانی خورده....زنش هرهفته قهر و....(اوهم اکنون داناست) در تاکسی....سو استفاده از موقیت جامعه وهزار یک جور دروغ وماجرا برای اینکه در آخر...او کرایه را به اندازه کافی زیادمیگیرد...(اوهم اکنون سودکرده است) در یک میدان...صدای بوق می آید....او فحش هایی مکرر میدهد...موقعیت برایش فرقی نمیکند وهرچه در توان دارد از فحش کم نمیزارد...(او هم اکنون قوی وبا ابهت است) دختری باتیپ دلخواه خودش گوشه ی خیابان ایستاده....ماشین او خالی از انسان...تا جایی که راه داشته باشد متلک وبوق که شاید باب دوستی باز شود...(او هم اکنون باعشق وبصفاست) جلوی باجه روزنامه فروشی...بحث...هرچی میتواند خوبی از فلانی وبدی از آن دیگری میگوید...از شنیده ها وماجرا های ساخته ذهنش خودش کم نمی گذارد...تا بتواند حرفش را اثبات کندودیگری را ضایع(او هم اکنون در عرصه سیاست؛ورزش،هنر؛اجتماعی و....بسیارفهمیده است) در خانه....پاهایش را روی هم میگذارد...سیگاری که یک دانه اش کلی قیمت دارد میکشد(بیشتر از قیمت نان لواش) و روزنامه را باز میکند...تلویزیون را روشن میکند.... و باصدایی بلند میگوید:"فلانی چقدر پست وکثیف ودروغگو است...." در این میان کودکی معصوم در خانه است...مبهوت زندگی میشود...سکوت میکند و میبیند ومیشنود راستی انسانی که بیش از انسان میدانی.....نمازت ساعت ها...وشاید روزهایی است دیر شده است!!!!! ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- سلام دوست عزیز.... خیلی هاکارهای بدی که انجام میدن نمی بینند!!.....وهمین کارهای بد رو در اطرافیانشون میبینند وشاکی میشن اونم یه عالمه مثل شخص این داستان کوتاه سیاسی اجتماعی ما....که در جامعه کنونی ما در حال زندگی هست... پشت سر آشنایی که جلوش قربون صدقه میره حرف نامربوط زدن و بردن آبرو بعضی جاها که خطایی در رانندگی انجام میده و شاید یک یا دو بوق از دیگرماشین ها بشنوه کلی بدو بی راه به راننده های دیگه میگه ولی میبینیم که خودش جاهای برای بعضی هدف های پوچ خودش خیلی بیشتر بوق میزنه...حالااین بوق زدن بر حقه یا بوق های در میدون رانندگی؟؟؟ توی رانندگی کردنش کلی گلایه و بد گویی از همه وزندگیش میگه که مثلا نون شب نداره و... که در پایان به جای 500 بگیره 600....حالا آخر داستان میتونه به جا سیگارش که یک نخش بیشتر100 تومن هست یک نون برای خانوادش بیاره ...فکر میکنید کدوم مفید تره؟؟؟ در جلوی باجه فروشی کلی بحث های مختلف راه میندازه...برای این که حرفاشو اثبات کنه و نشون بده شخصت خاص جامعه که خودش دوست داره بهتر از شخصیت های دیگه هست مجبور هست کلی دروغ وحرف هایی که مطمئن نیست بزنه.... و بهتره بود به جا اینکه در آخر به فلان شخصیت جامعه بد وبی راه بگه اول یه نگاهی به زندگی خودش کنه...و اول خودش رو بسازه (بهتره اول خودمون رو بسازیم بعد به دیگران ننگ بدی بزنیم) نماز نماد نظم و پاکی هست که مدت هاست برای شخص داستان ما فراموش شده که فقط ادعای انجام کاری و یا دین داری میزنه و از خیلی چیزهای زندگیش قافله... در ضمن برداشت های زیادی میتونید از این متن کنید.... راستی عنوان نوشته هام گاهی کل مطلب رو میرسونه:) سلام چیپس و پنیر عزیزم دلم برایت همچون مجنون به لیلی لک زده است؛احوالت چطور است؟هنوزپنیر اضافه ات غوغابه پامی کند؟؟؟ باور کن شب ها وقتی تخم مرغ ونان میخورم از درد فراغت تاصبح همچون آتشفشان شرق آسیا؛متان رها میکنم،بامقدارزیادی اشکهایی همچون مرواریدظرفت. از باب رفاقت میگویم که نوع مخصوصت اواخر غم زده بود؛حتما از جداییمان خبر داشتی... آه چیپس وپنیر،در دلم جای تو مقدار زیادیی گل گذاشته ام وبدان تا آخرین نفسم جای تو در خون چربم "وی آی پی" خواهد ماند فدای تو مریض چربی خونی،بخش مراقبت های ویژه <<...تقدیم به هنرمدان ودوستان؛مخصوصا به اهالی حرم هنر... شبستان تئاتر...>> دیالوگ....حرکت....صحنه...اپیزود آخر.... من و تو در کنار هم...نگاهت تنها دلیل نگاهم...و تو میچرخی و از غم آخر میگویی و من باز انکار... تو میگویی بخندومن مبهوت...چه کنم که لبانم به خنده آشنایی ندارد؟؟؟ واژگان در فضای معطر تاریک پرواز میکنند....وهمچون پروانه ای به دورت....اما تودر آخر چرامیسوزی...؟؟؟ چه زیباست نمایشنامه خالی و پر از جای اشکهایمان.....دیالوگ هایمان تکمیله تکمیل است.... کاش کلامت بسته نشود...که بی دیالوگهایت همچون کنچشک کبود آسمان ابری هراسانم... کاش بمانیم...تا آخرین نقس...بر روی صحنه ی کوچک وتاریک و پر ازخاک و...تمیز تر از قلب آدم ها... یاد خاطرات سن شکسته قلبت افتادم....هنوز هم اجرا میرود؟؟؟ و نمی دانم از این اجرا..... فقط میدانم بوسه لبانت.....باعث خاک صحنه است "نه شب "خوابیدن اجبار بود... کودکی که تنها آرامشش شب و بودن در مدرسه بود؛تنها در اتاق خوابش به یاد همه بود اتاقش تاریکه تاریک بود... کودک نگاهش به در اتاقش بود؛ومنتظر بود فقط در...کمی باز شود و روزنه ای نور ببیند... اما...حیف...حیف....حیف کودک هرشب باتاریکی وتنهایی وصدای تیک وتاک ساعت لعنتی همنشین بود؛اما... اما آن شب....آن شب کودک اشک میریخت....؛بغضی رنج آور تمام شب اذیتش میکرد! کودک کریه میکرد اما...فقط.....دراتاقش صدایی جز....تیک وتاک نبود... آن شب؛شب تولدکودک بود واشک ها وبغض هاوتیک وتاک هاوخاطره ها هدیه جشن تولدش شده بودند دلش برای.....اسباب بازی ها....پارک ها.....چرخ وفلک ها ......لک زده بود!!! احساس میکرد آسمان.....صدایش میزند وباچشمانی اشک بار...خوابش برد....خوابش برد اما انگار او نه پدر.....ونه مادر .....ونه نزدیکی دارد!!! می هراسم...که او به این تولدش..........عادت کند وقتی... وقتی دلم میگیرد که توهرجا نباشی...!!! وقتی دلم میگیرد که 2نفرسرصف نانوایی فهش به هم تقدیم میکنند!!! وقتی دلم میگیرد که تا لنگ ظهرمیخوابم!!! وقتی دلم میگیردکه از نیمکت دبیرستان دورم... وقتی دلم میگیرد که دو دوست به هم دورغ میگویند... وقتی دلم میگیرد که صدای آمبولانس میشنوم... وقتی دلم میگیرد که راننده تاکسی جواب سلام وخسته نباشیدمسافررا نمی دهد... وقتی دلم میگیرد که زیرباران با تو باشم... وقتی دلم میگیردکه کسی دوست نداشته باشددریک خانه باشد!!! وقتی دلم میگیرد که ساعتم دیگرتیک تاک نکند!!! وقتی دلم میگیرد که تو با نوشته های من آهی میکشی... و وقتی خوشحالم که تو....یک عمر.....با خانواده ات.....باصداقت وعشق زندگی کنی.... -=-=-=-=-=--=-=-=-=----=-=-=-=-=-=-=-=---= این هم یکی از آخرین عکسهای هنرمند عزیز ودوست داشتنی والبته...جنجالی....چارلی چاپلین سلام دوستای عزیزم...نام گروه"بغض رنج آور/Suffer sob"قرارهست تغییر کنه!!!راستش این اسم فقط فکر ونظر من بوده...سریع این اسمو گذاشتم که تو انجام بعضی کارا؛مشکلی نداشته باشیم...تصمیم گرفتیم جلسه ای بگیریم وباسرپرست بخش های گروه سر اسم گروه بحث کنیم...خلاصه!!!اگراسم پیشنهادی داریدحتما بدید که ممنون ومسرورمون میکیند.... این نوشته هم تقدیم به شمایی که قابل دونستیدوبلاگ بنده رو و در کنارم هستید .-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.- بخدا تو ی دلم بدی نبود قصه دل شکستنی نبود... بخدانمیخواستم نون و زیر پاببینم نمیخواستم اشکای مادر ببینم... بخدا نمی خواستم بغض بابا...نمیخواستم درد دلت رو... نمیخواستم شبای سردو...اشک و هق هق نمیخواستم عزیزم دلت بگیره...نمی خواستم نفسم باز بگیره... نمیخواستم افسوسام دم بگیره نمیخواستم ماهیام بازبمیره.... بخدا نمیخواستم آرزوهای آسمونی... نمیخواستم توی فکرت زندون بمونی..... بخدا صاف وسادگی یه رویاست... نه خدا!!!دل من همیشه اینجاست...!!! -=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=- این عکس رو هم به یادشهیدهنرمند میزارم...خیلی دوسش دارم سلام به دوستای عزیز و گلم.... عرضم به حضورتون که گروه ما بعد از 2 سال خاموشی یا به قول بچه ها آف(off) بودن امسال مقداری تکانی خورد!!!!ازنوع بندری!!! البته امسال به گروه عزیزانی اضافه شدند و الان هم باز هم افرادی دارن به ما ملحق میشن.... گروه ما همچین یخده(یه خورده،اصطلاح قمی بود)فرق میکنه دایی!!!چون چندبخش داره...فیلم....موسیقی...تیاتر.. خلاصه علاقه داشتم کارا سال 89 رو به عرضوت.....طولتون.....برسونم!!! 1-مستند "پوکه های یادگاری"{اکران شده باری جمعی از هنرمندان...مسئولان...وچندی از مردم عزیز قم} {گرگدن!!!(کارگردان):خودم....دستار اول کارگردان:سیدعلی محمد نقیب-فیلمبردار و تدوین:محمدابراهیمی-موزیک وآرشیو:علیرضاشاکری} 2-تیاترطنز "قنوید!!!" {کارگردان:محمدجعفرتمیمی زاده-نویسنده:سیدعلی محمدنقیب-بازیگران:سیدعلی محمدنقیب-مصطفی دهقانی-محمدجعفرتمیمی زاده-موزیک:علیرضاشاکری} 3-تئاتر "ولی شما آدما" {نویسنده وکارگردان:محمدجعفرتمیمی زاده-بازیگران:محمدابراهیمی-مجیدزند-سیدعلی محمد نقیب-محمدجعفرتمیمی زاده-موزیک:معین جواهری} 4-نگارش تئاتر "من...دلار...پدرم"------{سیدعلی محمدنقیب} 4-نگارش فیلم کوتاه"یک آدامس از من میخری؟!"------{سیدعلی محمدنقیب} 5-نگارش فیلم کوتاه"نگاه من...نگاه تو"------{محمدجعفرتمیمی زاده} 6-موزیک "پوکه های یادگاری"------{خواننده:علیرضاشاکری،آهنگساز:معین جواهری-ترانه سرا:محمدابراهیمی} 7-موزیک"درخت"-----{خواننده علیرضاشاکری-آهنگساز:معین جواهری-ترانه سرا:زنده یادقیصرامین پور} 8-موزیک"نگاه شیشه ای"-----{خواننده وآهنگسازوترانه سرا:علیرضاشاکری} 9-موزیک"تک سوارخورشید"----{خوانندوترانه سرا:علیرضاشاکری-آهنگساز:معین جواهری} 10-ریمیکس قطعاتی ازموزیک های زنده یادناصرعبداللهی توسط علیرضاشاکری{ناگفته نماندکه زنده یاد ناصریاهماننده پدرواستاد به علیرضای عزیز کمک میکردند...که متاسفانه.....} ایشالابادعای خیر شما.... سال "نود"ثمره ی بیشتری خواهیم داشت.... .....................آزروی قلبیم اینه سالی به سادگی دوست داشتن یک سه ساله،به زیبایی لبخندت،به آرامی نفس شکوفه هاو بهخوبی گل روی ماه خودتون داشته باشید..بیخیال این حرفا!!!!خودتوعشقه!!!..وقت بخیر!!!! ----------جواب سوالی که جناب"غریبه"خصوصی پرسیدند....1-تمامی نمایش هایی که امسال اجراشد برای قشرخاصی از مردم قم بودواجرای عمومی نبود،برای مثال تیاتر"ولی شما آدما..."برای فرزندان فرهنگیان یکی از مناطق قم بود...وحتی کارها برای برای دریافت اجرای عمومی به ارشاد نیز فرستاده نشد...! 2-بازیگرزن زن هم داریم ولی در تمامی کارهای گذشته نیازی به نقش زن نبود،ولی در اولین تیاتر سال 90 که اکران عمومی نیز میشود خب با توجه به نقش هابازیگر زن وجود دارد 3-امسال فقط یک کار تصویری با نام "پوکه های یادگاری"که یک مستند 34 دقیقه ای بود ازگروه ما ساخته شد...که بله آماده پخش هست واگر مطالب وبلاگ رو بهتر بخونیدمتوجه اکران این کار در شهرقم میشید(که درمجتمع نور به روی پرده رفت هرچنداکران باز خصوصی بود اما ازقشرهای زیادی در اکران بودن) کارپوکه های یادگاری حجم بسیارسنگینی داره...ولی دارم سعی میکنم دقایقی رو به عنوان تیزر در وبلاگ برای شما عزیزان قرار بدم... چشمان کودکی به ارامی باز میشود.... شکوفه های درخت خبر نفسی دوباره میدهد.... ناگهان بارانی نم ناک می آید....... کوچه لبریز احساس شد.....صدای خنده بچه ها توی گوشش موج میزند.... من به دنبال تو ...تو به دنبال من.....گریه ای از ته خنده ها....صدا ها.... خنده ها.... نفس میکشی....خنک مشوی...آرام لبخند میزنی.... کمی آنطرف تر....شلوغ....مثل دلهای بعضی از مخلوقاتش.....! دنیای دیگر....من ....تو....او....ما همه...در دادوستد خانه..بازار....همه اینجایند....با جناب یارانه..... با اندکی تامل...رنگ سفید زیباست.....رنگ نم نم بارون....رنگ لبخندت.....رنگ حالنا!!!! و اینجا من وتو ...احسن الحال..... سفره های دلمان را جمع کنیم....خانم اجازه!!! هفت سین را بخش کردیم...!!! س:سادگی س:ساده لوحی س:سرخی سیلی.... س:سکوت س:سداقت!!!!!حتی اینجا هم گم میشود.... س:سروده هایم س:سهم تمام سین های زندگی ام..... و تو چه ساده از سین هشتمت گذشتی..... ++++سال جدیدمبارک++++ چند تا عید دونه هم هدیه من به شما:) اومدم دورت بگردم....تابلو دور ممنوع!!!شرمنده قانون پرستم!!! پسرک فرم رو سفت گرفته بود!!!!مچاله کرده بود!!!!اگر مینوشت آزاد باز معلم میپرسید آزاد چه کاری؟؟؟ او از قسمت شغل پدر فرم ثبت نام دبستان 4 سال بود عذاب میکشید.... کاش تابلو بن بست بودیم!!!!شاید از بدی خود آگاه بودیم قلب هایی آویزان...در خیابان....ولنتاین.... همه جا تاریک تاریک...جز قرمزی قلب..عروسک...آدمک... همه باهم....باعشق...شب عشق... اما مترسک باز حلال ماه میبیند... باز دلش هوای صدای کلاغ کرده است...هوای مزرعه ای روشن؛باغبان؛وصله های پاره... سالهابود...مترسک آنجا بود...کسی به قلبش دست نزده بود...قلبش همچون ماه درلباس خاکی وپاره اش می درخشید.. قلب من...تو....نه!!!تو و من دست زده است!!!دلهامان بدون قلب...جایش پول شده است!!!جایش پول شده است مهربانی رویاشده است...دست پاک خیال شده است...نان ها زیرپا مچاله شده است... روز عشق روز آویزان بودن قلب های از دست رفته مان...جلوی چشممان....سینه هایمان خالی خالیست... اما....مترسک سالها آنجا بود......قلبش همچون ماه درلباس خاکی وپاره اش میدرخشید.. نور افتاب بر روی چشمان خیسش می تابید... صورت سرخش...نگاه ثابتش...خبرخیس شدن واژه های زندگی اش را میداد... نورخورشید درون چشمانش برق میزد....چشمانش میلرزید...لب هایش بی اختیارتکان میخورد... سخن باکسی نمیگشود....در دلش طلب مرگ میکرد...اوازخدا طلبکار بود... جالب است....ما فقط آهی میکشیم و ازکنارش رد میشویم جوگیر بودم مییخواستم گواهی نامه نگیرم اصلا!!! بعدیهو باز جوگیرشدم(البته خانواده جوگیرم کردها)که برم گواهی نامه... خوب اول بایدسرکلاساش میرفتم دیگه...یاد داییم افتادم که رفیقش آموزشگاه رانندگی داره...ولی ته پایین شهره!!! آقاخلاصه گفتم آشناست دیگه....رفتم!!! وارد آموزشگاه که شدم دیدم همه دارن ترکی حرف میزنند(بابا به جان خودم اینجا قمه هیو ازپشتم یه پیرمرد حدودا شصت ساله بدوبدو اسمت؟؟؟پبر مرده بالحجه ترکی گفت: بابا پرویز!!!پرویزم دیه...(پیرمرده خیال میکرد همه باید بشناسنش!!!!منشی هی تکرار میکردفاملیت؟؟؟حالا اونم گیر داده بود اسمم پرویز!!!! بگذریم!!!! سرکلاس آیین نامه که نشستم(آبجیم گیر داده بود محمد حتما وحتما ردیف اول جلوی جلو بشین خوب منم حرف آجیمو گوش کردم همون جاکه گفت نشستم(چه پسرخوبیم چند دقیقه به شروع کلاس یه آقاهه اومد داخل صاف اومد طرف بنده.....آقا جان اینجا جا خواهراست!!!پاشو برو عقب بشین....منم چشم....رفتم عقب هی خدا....تا نشستم شروع کردن ترکی چیز گفتن و هر هر خندیدن... بگذریم!!!وقتی استاد که اومد شروع به یاد دادن کرد وتوضیح میداد بعدش از حضار جیجل یه جواب میداد آهان پرویز باهال بود(همون پیر مرده) استاده گفت پدر جان شما بگو تو این چهار راه حق تقدم با اتوبوس دوچرخه یا سواری هست؟؟؟ پرویز گفت خوب اولش اتوبوس بعدش ...استادباشوق پرسید چرا اول اتوبوس؟؟ پرویز با همون لحجش گفت مسافر داره دیگه خودتون فکرشو کنید دیگه کلاس رو هوا بود خنده ها هم با لحجه ترکی بود... دعاکنید گواهی نامه بگیرم بیام دنبالتون بریم صفاسیتی(تاثیرات سخنان خانواده) حالی یخچید باشه ایشالا...الله ساخلاراسان نیمه شب بود...وقت نماز شب بود... صدای چکه های شیرآب عادت بود.... من هنوز مست بودم... با زگیلم هم بازی بودم..... روی تخت سفتم مثل همیشه خمار و ولو بودم....!!! ساعتم در کف صدای من بود!!!شایدم در کف یک قوه ی قلم!!! نگاهش ترسناک بود... او به من زل زده بود... باچوب دستی اش ارض اندام میکرد!!!! او به من میخندید... روی دیوار اتاق.....درون قاب شیشه ای......مادربزرگ قصه های مجید روزگار گذشت... پوکه های یادگاری با همه دقدقه ها ساخنه شد...راهی جشنواره شد....اکران شد..... و اما نمیتوان به راحتی از زحمات عوامل کار گذشت وچشم پوشی کرد... بهتون وعده موزیک مستند پوکه های یادگاری باصدای دلنشین دوست خوبم علیرضاشاکری رو داده بودم... آهنگ سازی کارازدوست عزیزمون آقامعین جواهری هست که واقعادستشون درد نکنه این شما.... و علیرضا شاکری برای دانلود ترانه پوکه های یادگاری اینجا کلیک کنید توی پارک نشسته بودم.... چیزهایی که نگاهم را میچرخواند!!!! پیرزنی با دستان بسیارخشک؛باچادر گل گلی با لبخندی بر روی صورت به وسایل بازی وکودکان نگاه میکرد....پیرزن با نگاه به آسمان میخندد دو مرد یقه به یقه در گوشه خیابان!!!جمله تو خری نمیفهمی تنقلاتشان بود... پسری باموهای پریشان و کتابی ضخیم بردست ...مدام بر پیشانی خود میزند!!!! پیرزن با نگاه به آسمان میخندد!!! مردی قبض به دست به کودکی برخورد میکندو...کودک سفره زمین میشود....مردبا فهش های زیر لب رفته بود پیرزن با نگاه به کودک لبخندی پر ازآه میکشد!!! دختری جوان با پیراهن لی؛شلواری هم رنگ بدن که از دور به خیال او بدون شلوار است...او باعث ترافیک شده است... پیرزن چادر گل گلی اش را سفت تر میگیرد... مردی بدون دست باشالی سیاه و سفید از کنار کودکان سرف کنان ردشدشد... پیرزن با پوست سفت وپینه های دست های خود بازی میکند... و انسان های زیادی سیگارمیبوسند!!!! پسری نزدیک پیرزن شد ...دستان خسته پیرزن را بوسید وبرای او عصا شد...برای بردنش به آشیانه ی به گرمای لبخندش ..پیرزن تاتی تای کنان راه میرفت...به اطرافش نگاه میکرد...سپس به پسرش نگاه میکردو لبخدی کوتاه ومیزد...و تمامی اتفاقات پارک ادامه داشت.... وهمچنان لبخند پراز آرامش و عشق پیر زن ادامه داشت... تقدیم به کسانی که با دل خودشان دوست هستند..... من....تو.....ازکنارم رد شدی... خوب نارفیقی بلد شدی.... حالا که....دلت....دل شکستن بلده.....دلمو....مثل بغضم.....بکشنو....بخند... میدونم...دلت میاد...بیایو...سیلیو...... بازدلم...میگه هنوز....ساده ......بمونم توخییییالم.....با یه رفیق.....همدم بمونم... میمونن....چشای خیسم....توخیال ....یه دستای.....پاک میمونن....آرزوهای....آسمونی.... کاش همیشه تنهابمونم....بی رفیق...عاشق بمونم.... تنهایی............بد نیست!!! بهتر از بود ونبوده.... کاش همیشه تنها بمونم....... با خودم رفیق بمونم.....![]()
![]()

![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
---------

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
مقسی!!!(تلفظ صحیح مرسی بود...!!) 

![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()



)
اومد داخل باترکی یه چیزی به منشی گفت بعدش منشی گفت 

)
)
(با ترسم رفتم!!!اون عقبه آدما ترسناکی بودن قیافه ها بدجور بو چیز میداد)...


می پرسید هرکس
یعنی امکان نداشت جواب ها مثل هم باشه!!!!اشک تو چشای استاد آخر کلاس قابل مشاهده بود




...فعلا![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


